کلیت کاذب-خاله زنکبازی در میان اعضای هیئات علمی-اس-ام اس های کیلویی و سرزده به جایی رفتن.
یکشنبه در باره "نوشتاری بودن"۱ دوبلینیها اثر جویس کنفرانس داشتم.آرائ بارت۲ در این باره جالب است.تعاریف و نظریات صرف را از کرستفر نوریس۳)که خود بارت شناس و نظریه پر داز است نقل کردم.پیاده کردن این نظریه بر دو داستان "پس از مسابقه"۴ و "دو زن باز"۵ کار ساده ای بود.قسمت دوم کنفرانسم به "شهود و ناگهانی آن"۶ در دوبلینی ها اختصاص داشت.تمام شد .حدود پنجاه دقیقه.استاد مربوطه در یک حرکت محیر العقول تماتم آنچه گفته بودم را سوئ تفاهم وکجفهمی بنده از آرائ بارت دانسته و بنده را به نقل از منابع غیر معتبر! محکوم کردند.در ادامه اظهار داشتند که ایشان در کلاسهای نقدشان و در سر بحث ساختار گرایی و پسا ساختار گرایی از خود کتابهای بارت استفاده میکنند.و در کلاس شالوده شکنی در بارهگرامر شناسی دریدا را درس میدهند!قضاوت در باره راست و دروغ این ادعا ها بر عهده کسانی که در این کشور ادبیات و فلسفه میخوانند.اما یکی از هم کلاسی ها حرف جالبی زد و آن این بود :"خدا کنه هیچ وقت یک زن و شوهر هم کار نباشند." و بعدن بنده فهمیدم که بحث ههای بنده با استاد خانم درس ادبیات قرن هفده و هجده که از طرف ایشان به مشاجره کشیده شد میتواند چه عواقب شومی در پی داشته باشد.
در مباحث علمی هر نظریه را بسته به عوامل متعدد میتوان رد کرد:روش شناسی اشتباه،پیاده کردن اشتباه یا نتیجه گیری اشتباه.وقتی پرسیدم استاد این فرضیه بنده را که تقریبن اثبات شده به نظر می آید به چه دلیل رد میکنید و کجای کار بنده اشتباه بوده جواب علمی ! ایشان این است:"همه اش اشتباه است!"حالا به کاذب بودن کل از دیدگاه لاکان پی میبرم.
دوشنبه برایم اس- ام -اس آمد:"شهروند محترمطبق اطلاع واصله،جنابعالی تحت تاثیر تبلیغات ضد امنیتی رسانه های وابسته به بیگانگان قرار دارید،در صورت حضور در هر گونه تجمع غیر قانونی و ارتباط با رسانه های خارج از کشور بابر مواد ۴۸۹،۴۹۹،۵۰۰،۵۰۸،۵۲۴،۶۰۹،۶۱۰،۶۹۸قانون مجازات اسلامی شناخته میشوید و با شما برخورد قانونی خواهد شد."
این سوالاتی است که به ذهن من آمد:
۱-این شماره کی یا کجاست؟۲-این اطلاعات از کجا واصل شده است؟۳-احتمال شرکت بنده در این تجمعات غیر قانونی از کجا وبه چه وسیله ای تخمین زده شده است؟۴-در کدام یک از این ماده ها ی اشاره شده این حق را برای شخص یا ارگان در نظر گرفته که کسی را برای جرم ناکرده و بر مبنای هیچ مورد تذکر و تهدید قرار دهند؟...یادم آمد در این جنگل احمقانه به اسم ایران زندگی میکنم و بی خیال شدم.
سه شنبه:رییس جمهور "سر زده" رفته است مجلس تا بگوید تصویب کنند.برود.سرزده؟عمه بزرگ پدر وقتی میآد خانه مان تلفن میزند.
نکته:صاحب کافی نت اجازه انتشار با تفصیل این متن را نداد.رفت خانه.
۱ writerly
Barthes2
Christopher Noris3
4"After the Race"
5"Two Gallants"
6"Epiphany and its Suddenness"
شرارت هر کس،با زيركي او رابطه مستقيم دارد.
سفرهای استانی یانو(دامت برکاته)
همچنان در سفرم.دیالوگ آخر فیلم آقای هالو ساخته مهر جویی یادم می آید:"سفر بسیار چیز خوبی است، آدم را پخته میکند."شمال ایران جای خاصی است.خاصیت آن وابسته به فاکتورهای متعدد است. دریا،جنگل،ساحل، ماهی،برنج،چایی،شرجی.چند روز فریدون کنار بودم.۵۰۰متری دریا.الان رشتم.در مسیر از شهرهای مختلفی عبور کردم.محمود آباد، نور، نوشهر، چالوس،رامسر،لنگرودو... .رامسر جای قشنگی است.چون هم دریا دارد و هم جنگل.بقیه جاها "یک پای بساط میلنگید."رشت شهر بزرگی است.دانشگاه گیلان ۱۱۰۰۰ نفر دانشجو دارد.مردمان خاصی هستند مردم رشت.موسیقی غنی دارند چه در زبان محلیشان وچه در موسیقی محلیشان.چندآلبوم موسیقی سنتی تهییه کردم.شباهتهایی با موسیقی کُردی دارد .در لحن و تحریر.پور رضا و ناصر مسعودی.روستا ها ی اینجامثل روستاهای کرمانشاهوکردستان اسمهای زیبایی دارند:"کوچصفهان،کومله،ولاتسر... .".شهر مدرن(شاید پسا مدرن)ی است.
بنجامین باتن در شمال؛فوتبال اخته شده و دریای خفه شده و افزایش درجه"زبلخانیِّت" ما
شمال هستم.کنفرانس ناحیه ای ادبیات انگلیسی، یک روزه بود.قائم شهر.شهر بزرگی به نظر می امد.نتوانستم داخل شهر را ببینم.دانشگاهش مثل همه دانشگاه های آزاد دیگر جهان بود. شمال خوب است در این فصل شرجیش کم میشود.دریا آبی تر میشود با اجاره تمام مسلمانان جهان.دریا غریب است.صدایش را کسی نمیشنود.از با نمکی گندیده دریا.رنگش هی عوض میشود.آرامش کنارش خوب است.از لحاظ فیزیولوژیک چون ما ساکن ارتفاعیم در کنار دریا(بخصوص دریای کاسپین که ۱۶ متر از تمام دریا های ممالک اسلامی و کفارپایین تر است)راحتتر میتوانیم تنفس کنیم.سمینار چنگی به دل نزد.دکتر نجومیان میگفت:"بنجامین باتن شده ام ،هر روز جوانتر از دیروز."سخنرانیش در مورد تدریس شالوده شکنانه ادبیات بود.سوال پرسیدم.جواب نگرفتم.فرار کردند.خدا آخر عاقبت همه را به خیر کند در صورت وجود.مصداق بارز زبل خان میباشم.سه شنبه تهران بودم.جلو دانشگاه شریف.کسی گفت:"تا احمدی نژاده، هر روز همین بساطه".فوتبال به گند کشیده شده است.اخته شده است.حال ادم به هم میخورد.همین.
امنیت خانگی
بروجردم.بعد از چند ماه.تنها تر از همیشه.هر چه بیشتر خانه باشی بیشتر دلتنگش میشوی.دوست دارم سرم گرم باشد.روی این قضیه را سرپوش میگذارد.باید تحمل کرد."کاری نمیشود کرد جز کار کردنی را، راهی نمیشود رفت جز راه رفتنی را".گاهی حس میکنم خسته شده ام میزند به سرم همه چیز را ول کنم و بزنم به چاک. بعد میبینم نمیشود."ما در محاصره ایم".امن ترین جای کره زمین مساحتی به اندازه خانه شماست!مطمئن باشید.
«ستاره» بودن اولویت اصلی جنبش دانشجویی

بازگشایی مدارس هیچگاه اینگونه برای سیستم نا خوشایند نبوده است.بازگشت نیروهای اندیشه ورزی به صحنه های نبرد فکری از هر دوره ای برای آنان هراسناک تر است.اتفاق افتادن جریانات کودتا در ایام تعطیلات بزرگترین شانس آنان بود. فرصتی برای تعویق تصمیم گیری در حهت مدیریت جنبش دانشجویی با شروع سال تحصیلی جدید.نگاهی گذرا به راهکارهای سیستم جهت اخته کردن جنبش دانشجویی کمک میکند که هر چه بهتر آماده مقابله با تکنیک های بازدارنده سیستم باشیم.بارها شاهد بوده ایم که سیستم دانشگاهی با استفاده از ابزارهای مختلف(بروکراسی دانشگاهی،براورده نکردن نیازهای صنفی،تشدید دیکتاتوری تدریس،ستار دار کردن....) سعی کرده جریان اصیل جنبش دانشجویی را از فضای عقلانیت جدا کرده و به سمت احساسی گرایی صوق دهد.با این روش دست بروکراسی دانشگاهی برای تصفیه لیدرها و اعضای فعال جنبش هر چه بیشتر باز میشود.هزینه های مختلف جنبش دانشجویی در سالهای گذشته نشان میدهد که بسیج دانشجویی و سایر جریانات تند رو داخل دانشگاه(لمپنیسم دانشگاهی) با احساساتی کردن جنبش دانشجویی آنان را از پیگیری اهدافشان دور کرده اند.لذا باید در نظر داشت که در شرایط کنونی «حسی گرایی» یکی از اصلی ترین آفت های جنبش دانشجویی است.از سوی دیگر محوریت سیستم نوک پیکان را به قلب جنبش دانشجویی یعنی فعالیت تئوریک در زمینه علوم انسانی نشانه رفته است. در سال تحصیلی پیش رو باید انتظار هر نوع محدودیت در آموزش، تحقیق و پژوهش در زمینه علوم انسانی جدید را داشت. بنا بر این نباید از جریان اصلی کلاسهای علوم انسانی انتظار زایایی در این زمینه را داشت . پر کردن این خلاءمیتواند یکی دیگر از برنامه های اصلی جنبش دانشجویی باشد.برگزاری میتینگ های مختلف پژوهشی و تخصصی در زمینه مسائل اصلی علوم انسانی، انتشار متون مورد نیاز(خصوصن ترجمه) در جهت تنویر اذهان جامعه دانشگاهی و غیر دانشگاهی واستفاده از فضاهای دانشگاهی(خوابگاه،سرویس و محفل های دانشجویی) برای روشنگری در این زمینه میتواند به خوبی خلاء های موجود را پوشش دهد.جنبش دانشجویی نباید به اصطلاح «آتو» یی دست حاکمیت در دانشگاه بدهد.استفاده از ضرفیت های نیمه قانونی و قانونی در دانشگاه بهتر از حذف شدن است. به جای «شهاب» بودن، «ستاره» باشید.کم سو و پایا.
چاقوباید دست صاحبش را بِبُرَد!

آلتوسر یکی از دلایل اصلی ایجاد هژمونی در جامعه توده ای را دستگاه های ایدئولوژیک حکومتهای مدرن سرمایه سالار میدانست.دستگاههایی که هر چند به ظاهر به بخش خصوصی واگذار شده اند ،اما در واقع در خدمت نهادینه کردن هژمونی حکوت هستند. هژمونی حکومتهای سرمایه سالار لزومن لیبرال یا دموکرات نیست.نمونه هزمونی خرافه پرست و مذهب سالار را این روزها در سیستم حاکم بر کشور نیز میبینیم. تمام شگردهای مدرن سرمایه داری متاخر همچون خصوصی سازی ،مصرف گرایی،بمباران تبلیغاتی و حکومت متمرکز در این سیستم موجود است. اما آنچه در جا های دیگری از نقد چپ نو(خصوصن ژیژک) موجود است،توجه به دولبه بودن این دستگاههای ایدئولوژیک است.در واقع هر سیستم تمامیت خواهی برای گسترش تئوریک خود سعی میکند دستگاههای ایدئولوژیک خود را گسترش دهد تا بتواند صدای مخافان را راحت تر سرکوب کند و دامنه هژمونیش را بیشتر کند.در تعبیر آلتوسر مدرسه مسجد(کلیسا یا سایر اماکن مذهبی، و مراسمات مربوط به آنها) ورزش، تبلیغات،آموزش، و سایر نهادهای فرهنگی و غیر فرهنگی وابسته یا نیمه وابسته یا غیر مستقل و منسجم ،جزئی از دستگاههای ایدئولوژیک حکومتند.آنچه حکومتهای تمامیت خواه از آن غافل اند دولبه بودن کارکرد این دستگاه ها است،چیزی که آلتوسر هم کمتر به آن اشاره کرد.نمونه عملی این کارکرد آنتی تز وار را در اکثر برنامه های برگزار شده پس از انتخابات دهم میتوانیم ببینیم.هر برنامه ای که روزی بست دهنده قدرت تئوریک،اقتصادی،سیاسی،بین الملی سیستم بود،اکنون چاقویی شده که دسته صاحبش را میبرد.این عاقبت،یعنی «فروپاشی از درون» چیزی است که قبلن پیش بینی شده بود و اکنون رو به وقوع است.هر آنچه روزی تقویت کننده قدرت بود اکنون کاهنده آن است.جریان عوض شده است.فروپاشی از درون بلایی است که سرمایه داری را از آن نجاتی نیست.در این وضعیت ،حاکمت در حالتی دوگانه خود را گرفتار میبیند.از سویی خطر وارونه عمل کردن برنامه ها را دارد و از سوی دیگر موجودیت خود را در گرو آنها می یابد.این ریسک،یعنی برگذاری برنامه ها(راهپیمایی ها ی مختلف،بازگشایی مدارس و دانشگاهها،برگذاری مسابقات فوتبال.....) بسته به قدرت نظامی که آمادگی سرکوب را داشته باشد،از سوی
حکومت محتَمَل است.اما آنچه نباید فراموش کرد کاتوره ای بودن مبارزات مردمی و غیر قابل پیشبینی بودن ان است.فاکتوری که اکثرن مبارزه را به نفع طرف «چریک تر» به پایان رسانیده است.در واقع وارد شدن به این مرحله از مبارزات ،امکان محاسبه وکنترل را از سوی حاکمیت خواهد گرفت،کما اینکه شاهدیم که گرفته است.عقبنشینی در این مرحله از سوی معترضین،به معنی بازگشت به وضعیت سلطه است.نباید چاقو را بست. باید گذاشت دست صاحبش را بِبُرَد!
اِ.ک.س. مات*
".....در کشور زادگاه ام ما کمترین کلمات ممکن را به کار می بریم. در آنجا ما سعی می کنیم با روش های دیگری با یکدیگر ارتباط بگیریم. خاموش، با زبان سکوت. با نگاه هامان، حرکات چهره یا اندام مان چیزی می گوییم که سوء تفاهمی برنینگیزد، اما به راحتی هم قابل کتمان باشد. در آنجا هیچ وقت مدرکی برجا نمی گذاری. اگر هم لازم ببینی چیزی را به زبان بیاوری، واژه های پوشیده انتخاب می کنی. در غیر اینصورت نمی توانی از دیکتاتور و سنت جان سالم به در ببری......"
برگرفته از:ناصر فاخته، "اِ.ک.س. مات"*.
لینک مستقیم:http://www.rezaghassemi.org/dastan_86.htm
*:نقطه ها برای مقابله با فیلترینگ هستند.
بزودی دوکَس، که هر دوان نامزدان انتخابات کشوری در خاورمیانی بودند و هر دو هم شکست خوردند، دستگیر و محاکمه میشوند.
توجه:پیش بینی های فوق که من بعد در این پُست منتشر میشوند،نظر شخصی آقا/خانم تیرِزیاس از اهالی تبس بوده و هیچ ارتباطی با نگارنده این بلاگ ندارد!
با تشکر، یانو
بی همگان: برای زنده یاد مختارمحمدی
پدر مختار میان فامیل معروف بود.کسی مثل او پیدا نمیشد که در مناسبات به اکثر فامیل سر کشی کند.صمیمی بود و سنگین.تودار و مهربان.مختار آخرین پسرش بود.خوب نمیشناختمش تا اینکه یک روز آمد دانشگاه.با سوال جواب نشانم را پیدا کرده بود.سنندج کارشناسی قبول شده بود.خانه گرفته بود.آمده بود دعوتم کند.ماهی یک بار شاید هم دو ماه یک بار میددیدمش.جو دو سال آخر دانشگاه نمیدانم چرا دورم میکرد از سکوت ساده خا نه اش.اما وقتی با هم بودیم، چیزهای جالبی در شخصیتش میافتم.هیچگاه صدای بلندش را نشنیدم.چند سال از من بزرگتر بود.سربازی رفته بود.هیکلی بود و خوش سیما.اما هیچگاه حتی در صدا خودش را بالاتر از من و یا هیچکدام از رفقایش قرار نداد.این شامل خندیدنش هم میشد.قهقه او را کسی نشنید.نماز میخواند.ولی هیچوقت نگفت تو چرا نمی خوانی؟مثل پدرش بود.فامیل های درجه چندم را مثل برادرانش دوست داشت.سیگار را طرز خاصی میکشید.دود نداشت سیگارش.دانشگاه تمام شد.مختار را تا سه هفته پیش که از مجلس تعزیه یکی از جوانهای فامیل که تصادف کرده بود برمیگشتم ندیدم.میگفت هنوز سنندج است.زن گرفته بود.زوق کردم وقتی دیدمش.گفتم خیلی دلم برایش تنگ شده.صمیمی بود هنوز.طرفهای ما کمی خودشان را میگیرند وقتی زن میگیرند،بلکه مردی بیشتر بهشان بیاید.یک نوع خاص روبوسی میکرد.نه اینکه فقط صورتش را به صورت طرف بمالد.با لبهایش به صورت طرف احترام میگذاشت.قبلن شاید اینجوری بوده روبوسی.میگفت تو سنندج تو شرکت گاز کار میکنه......خسته آمدم خانه مادرم گفت میگن مختار تصادف کرده.مختار که رانندگی نمیکرد.پاپی شدم.راست بود.نمی دانم خاب میدیدم یا بیدارم.معلوم نبود چطوری.رفتیم دنبال جنازه ای که در راه بود.راست بود.رفته بود قروه دوستش راننده بوده.خسته بوده میگه بیا تو بشین.اختلاف سطح جاده کمربند نبسته بوده.چپ کردن ماشین و ....راست بودکابوس راست بود.رفته بود به همین سادگی.فایده نداشت گریه کردنم صحنه هایی را که میدیدم پاک نمیکرد.من به جای اینکه دنبال ماشین عروسیش باشم در تشیع جنازه اش داشتم مثل دیوانه ها خطهای وسط جاده رو نگاه میکردم.داشتند هیکلش را میشستند.بوی گلاب از اینجا به بعد من رو یاد مختار میندازه...گورستان در شیبی تند بالای یک تپه است.زمین کم آمده.خانه سازمانی ساخته اند برای مرده ها جا نیست.مهتاب است کوه ها بلند تر به نظر می آیند تپه ها هم.دویست سیصد نفر پراکنده نفس نفس زنان در یک شیب تند بالای یک تپه یا ایستاده اند یا نشسته.نورفکن زردی روشن است.دارند قبرش را آماده میکنند.او داخل قبر است.بوی گلاب قطع شد.شش هفت نفر با چند تا بیل و یک طناب که به تیغه یکی از بیلها بسته شده و دو نفر هر طرفش را در راستای پرتاب دست نفر سومی که دسته چوبی بیل را فشار میدهد میکشند.شتابزده اند.جاهایشان را با کسان دیگری عوض میکنند.نور زرد نورافکن و گر دو خاکی که نه زرد است و نه خاکستری قاطی شده.ظرف چند دقیقه بالایش پر از خاک است.یکی به صدایی میگوید"این اولین منزی از منازی آخرت و آخرین از دنیاست"تکان میخورم.مختار رفته است.پسری، نه مردی که مال این زمان نبود.قدیمی بود.مال زمان سادگی بود.چه زود عروسش را تنها گذاشت.امروز در تعذیه دیدمش.همانی بود که دوست داشت باشد.چه جیز این مرگ های غیر طبیعی را باید لعنت کرد.ماشینهایش را.مردمانش را جاده هایش را بیکاریش را.دوریش را رنجش را کوفتش را زهر مارش را.مختار رفته است راست است.اسم عجیبی داشت.نه در آمدنش مال خودش بود نه در رفتنش.